پیدایش حبسیات در ادبیات معاصر ایران


پیدایش حبسیات در ادبیات معاصر ایران

انواع ادبی غالبا از شکم احوالات اجتماعی درآمده اند و حبسیه نویسی در ادب معاصر هم مولود وضعیت اجتماعی جدیدی بود. هرچند ما در قدیم هم حبسیه را در شعر فارسی، مثلا در مسعود سعد سلمان یا خاقانی، داشتیم، اما آثاری که در دوره معاصر پیدا شدند، نوع تازه ای (ذیل ادبیات اجتماعی و سیاسی) بودند که، با مسامحه، آنها را «قصریات» می نامم؛ زیرا نخستین نمونه های حبسیه نویسی در دوران جدید، از «زندان قصر» شروع شد.

 

قصریات منحصر به شعر و رمان نبود. هرچند علی محمد افغانی «شوهر آهوخانم» را در آنجا نوشت و شاملو بسیاری از شعرهایش را در آنجا ساخت، اما «پرتوی از قرآن» آیت الله طالقانی هم در قصر نوشته شد. دریابندری «تاریخ فلسفه غرب» راسل را در قصر ترجمه کرد. یونسی «هنر داستان نویسی» را در قصر تالیف کرد. قصر فضایی کافکایی شد برای گزارش اقلیت.

 

 

بزرگ علوی نخستین نویسنده قصریات بود که «ورق پاره های زندان» (۱۳۲۱) و «۵۳نفر» (۱۳۲۳) را نوشت: «ورق پاره ها» داخل قصر نوشته شده ولی راجع به دنیای بیرون؛ «۵۳نفر» بیرون از قصر نوشته شده ولی راجع به داخل قصر.

 

زندان قصر هم پابه پای دیگر مظاهر مدرنیسم آمد. مدرنیسم همه چیزش باب میل نبود. زندان هم داشت. ساختمان این زندان از ۱۳۰۶ در قصر قاجار شروع شد و رضاشاه در ۱۳۰۸ افتتاحش کرد. اگر آیین نامه زندان را دیده باشید، می دانید که «هرگاه در حین تفتیش، نوشتجات یا اشیایی یافت شود» ماجرا مشمول میرغضب بازی های پیچیده ای می شد.

 

«مکاتبات محبوسین و توقیف شدگان (چه از خارج به داخل محبس و چه از طرف محکومین) باید از طرف رییس محبس قرائت و امضا» می شد. اساسا نسبت به هر نوشته ای حساسیت وجود داشت و قصریات در چنین فضای پرتپشی نوشته می شدند. علوی «ورق پاره های زندان» را «روی ورق پاره، روی کاغذ قند، کاغذ سیگار اشنو یا پاکت هایی که در آن میوه و شیرینی می آوردند» نوشته بود، در شرایطی که به قول او «اگر مداد و کاغذی، مامورین زندان، در دست ما می دیدند جنایت بزرگی به شمار می رفت.» هرچند مقصود علوی از نوشتن این آثار روایت جریاناتی بود که «ملت ایران از این جریانات اطلاع کافی ندارند»، «در لباس شاعرانه» تکرار کرده است.

 

وقتی دارد حرف های رفیق دزدش را حکایت می کند، تاکید دارد که «رفیق دزد من این حرف ها را این جوری که من می گویم نمی گفت. حرف او درست تر بود. من کمی ادبیات بافتم.» در داستان «پادنگ» ماجراهای عاشقانه کوچیک خنم و کئس آآ محملی می شود برای حکایت از شوق آزادی. لبخند میان دو شیفته برای او «مثل نگاه آرزومندانه زندانی ست که پس از ماه ها توقف در سیاهچال مرطوب، روزنه ای باز می شود و از میان آن خورشید را که دورادور در مقابل او می درخشد می بیند. این روزنه دریچه امید او برای آزادی ست، از میان این دریچه بوی آزادی می چشد.» با این همه «ورق پاره ها» راجع به ��ود زندان نیست. یعنی همه اش راجع به خود زندان نیست. قصه از زندان شروع می شود و به بیرون از آن پرواز می کند و باز در زندان تمام می شود. اما در «۵۳نفر» همه چیز راجع به زندان است. در دل زندان. خود زندان.

 

 

علوی در «۵۳نفر» می خواهد به قول خودش «پیچ و مهره اجتماع دوره سیاه را به طور بارز» به خوانندگان خود نشان دهد. هدف او «تشریح اوضاع اجتماعی» ایران است. شاید از همین رو به زبان اهمیت درجه اول نداده است. فقط در لحظه های نادری دستی به داستان ساییده و بیشتر روایتگری کرده است. اثر او بیشتر یک گزارش است تا داستان. به عبارتی اگر ملاک ما برای ادبی بودن یک نوشته، توجه نویسنده به خود زبان باشد، «۵۳نفر» علوی چندان در قید و بند آن نیست، هرچند روایتگری او قطعا با روایت یک آدم بی ذوق ناآشنا با زبان و ادبیات و داستان فرسنگ ها فاصله دارد.

 

روایتگری علوی گیراست. چیره دستانه است. هرچند وقتی می خوانی احساس می کنی با عجله نوشته شده است؛ فصل ها کوتاه کوتاه و جمله بندی ها بدون وسواس. اما خشک و ملال آور نیست. مثلا در توصیف حالات روحی خود، آنجا که در مدرسه خبر دستگیری ارانی را شنیده و ترس از دستگیری او را برداشته و در انتظار فرصتی است برای فرار از مدرسه و سوزاندن «کاغذهای مشکوکی» که در خانه دارد... یا توصیفی که درباره تغییر مفهوم زمان در زندان می کند: «در زندگی یکنواخت ما در زندان هیچ واقعه مهمی که امروز را از دیروز متفاوت کند وجود نداشت.» در این توصیفات، بیانش به داستان نزدیک تر است.

 

برای علوی «شب اول زندان» به واسطه حالات روحی مخصوصی که داشت، تنها شکل مستقل زمان بود. برای همین «عمدا کمی بیشتر» به تشریح آن حالات روحی می پردازد تا شاید بتواند «وحشت و عذابی [را] که شب اول زندان به زندانی دست می دهد» مجسم کند. در چشم او شب اول زندان «نمونه ای از قیافه مرگ است». در روایت او از زندان، هرچیزی یا موصوف «زندان» است یا موصوف «بیرون». زندان صفت هرچیز و هرکسی است که داخل آن است. یعنی «سیگار زندان» چیزی است و «سیگار بیرون» چیز دیگری. «آبگوشت زندان» غذایی ا ست و «غذای خارج» هم چیز دیگری، حتی اگر آن غذای بیرون «چیز ماسیده ای» باشد که فرق زیادی با آبگوشت زندان ندارد.

 

 

در فصلی که راجع به «بیکاری» در زندان نوشته به این موضوع اشاره می کند که «در نتیجه بیکاری و اجبار به اشتغال فکری قوه مشاهده عمیقی در بسیاری از زندانیان سیاسی که اهل فکر و مطالعه بودند ایجاد شده بود» و بنابراین «بسیاری از زیبایی های زندگی که در مواقع عادی اغلب مردم متوجه آن نمی شوند» در زندان برای او مکشوف می شد و شاید همین یکی از دلایل پیدایش قصریات باشد.

 

زندان قصر برای علوی «خانه اسرار» است: «کسانی که پیش از من در زندان قصر بوده اند نیز نتوانسته اند اسرار این دخمه مرگ را کشف کنند.» اسرار این قصر (تا جایی که مربوط به نظامات و رفتارها و تشکیلات آن می شد) امروز تا حدود زیادی بر ما کشف شده، ولی ارزش حبسیات یا قصریاتی که امروز از آن دوران داریم، کم از یافته های تاریخی نیست. به این معنا، قصر پرورشگاه بخش قابل توجهی از ادبیات امروز ماست؛ قصری که امروز دیگر فقط در ادبیات ما وجود دارد.

حسین فراستخواه

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه