مضامين سياسي در شعر احمد شوقي و ملك الشعراي بهار

سرویس اندیشه جوان ایرانی؛ بخش شعر و ادبیات:

 مضامين سياسي در شعر احمد شوقي و ملك الشعراي بهار


 

نویسنده: دکتر ابوالحسن امین مقدسی




 

جنگ

دوران زندگی بهار و شوقی هر دو با جنگ درآمیخته است. درگیریهای عثمانیان و یونانیان و جنگ جهانی، سبب شده است که هر دو شاعر در زمینه ی جنگ بسرایند. با توجه به درگیری ترکان با یونانیان، سروده های شوقی درباره ی نقش قدرت نظامی در بقای حکومت و تهییج لشکر و تشویق آنها به مقاومت، بسیار است. سروده های بهار به ویژه در اوایل، اغلب درباره ی اعمال قدرت پادشاه و فرونشاندن طغیان های داخلی است. از این دو گذشته، بهار و شوقی در دوره ی پختگی سنی در مذمت جنگ، شعر گفته اند، به ویژه شعر« جغد جنگ » بهار که آخرین سروده و یکی از بهترین اشعار او محسوب می شود، از انزجار او نسبت به جنگ حکایت می کند. اظهار نظرهای شوقی پاره پاره است و چه بسا مدح و توصیف و ستایش او از جنگ، بیش از تبیین اثرهای منفی آن است با این حال، او معتقد است که جنگ افروزان، هدفی جز کشورگشایی در سرندارند. آنها سوار بر مرکب جهل و کوری، پیوسته موجب ناکامی فرزندان و یتیم شدن اطفال و ویرانی بی حد وحصر ممالک اند:
الباعثون الحرب حبّاً *** للتوسع فی الولایة
المدّعون علی الوری *** حق القیامة و الوصایة
یا ایها الباغون رکا *** ب الجهالة و العمایة
وقتی امیر شعرا برای هلال احمر و صلیب سرخ، قصیده ای می سراید آن را آیه ی پروردگار می داند و سرخی آنها را کنایه از حرمت خون انسان می داند.
در جای دیگر شمشیر سلطان عبدالحمید در معرکه ی یونانیان و عثمانی ها عامل اعتلای حق و آیه ی حکومت است که به وسیله ی آن، باید طاغیان را ادب کند و شاعر با حسرت از خدا می خواهد که پیوسته، شمشیر سلطان، زداینده ی مصیبت ها و تاریکی باشد، شمشیری که از سقراط خطیب، سخندان تر است. شوقی با این تشبیه جنگ سلطان عبدالحمید را توجیه می کند و آن را امری عقلانی می پندارد. در این جنگ شمشیر او زبانی است مؤثرتر از بیان سقراط، و سلطان عبدالحمید نیز فرهیخته تر از سقراط. طبعاً این گونه جنگ مذمت نمی شود، زیرا شمشیر سلطان یاور دین خداست و آنچنان قاطع و تبیین کننده است که در هر جا وارد شود سرنوشت جامعه را عوض می کند. با این نگاه، همه چیز مشروعیت می یابد. لشگریان مجاهد به شمار می آیند و جنگ سلطان، جهاد محسوب می شود و جایگاه آنان بهشت است.
شوقی در پایان می گوید: قدرت و حکومت از آن کسی است که غالب باشد. بی گمان غرض شوقی، مفهوم " الحق لمن غلب " نیست، زیرا هر حکومتی بیانگر حق نیست و برعکس:
بسیفک یعلوا الحق و الحق اغلب *** وینصر دین الله ایّان تضرب
و ماالسیف الّا آیة الملک فی الوری *** و لا لامر الّا للذی یتغلب

در کنار این مدایح، شوقی درگیر دار همان معرکه ها اعلام می کند که سلاح بدون اخلاق به عنوان ساز و برگ یک کشور، کافی نیست. او قدرت نظامی را در کنار اخلاق به شیر درنده و قدرت بدون اخلاق را به گرگ تشبیه می کند:
و ما السلاح لقوم کل عدتهم *** حتی یکونوا من الاخلاق فی اهب
لو کان فی الناب دون الخلق منبهة *** تساوت الاسد و الذئب فی الرتب
شوقی در بیانی زیبا، شجاعت - به معنی جرأت جنگیدن - را کم اهمیت و شجاعت عقلانی را مهم توصیف می کند و می گوید: انسان های شجاع و جسور فراوان اند اما شجاع مردان عاقل، نادر و کمیاب اند:
ان الشجاعة فی القلوب کثیره *** و وجدت شجعان العقول قلیلاً
بخشی از اشعار بهار که به تشویق پادشاه قاجار بر می گردد، در جهت فرونشاندن طغیان داخلی است. او در قصیده ای که در سال های جوانی سروده است از خسرو زمان خود می خواهد که تیغ خونریزی بر کشد و کشور را از ناکسان خالی کند.
تیغ خونریزی از نیام، بیرون کن *** وز چنین ناکسان، تهی کن مکمن
بهار در آغاز جنگ جهانی اول ( 1918-1914 ) در یکی از اشعار خود، خون ریختن را رسم فرزانگی نمی داند، ولی معتقد است که طبیعت زندگی با جنگ درآمیخته است و از روزی که انسان از مادر متولد شد، در جنگ بوده است و با بیتی انتقادی و طنز آمیز، قصیده را اینچنین به پایان می برد:
رَوَد جنگ آنگه زگیتی به در *** که نه ماده بر جای ماند، نه نر!
بها دراین سروده از جنگ نفرت دارد و در عین حال نمی تواند مسئله ی دفاع و وطن را فراموش کند. « جغد جنگ » یکی دیگر از اشعار زیبای بهار و آخرین سروده ی اوست و گویا با این قصیده، دفتر طبع خویش را برای همیشه درهم پیچیده است. قصیده با عنوانی پر از نفرت از جنگ با شکوه و نفرینی بسیار زیبا و لطیف به پیروی از قصیده ای از منوچهری دامغانی آغاز می شود. و حس صلح جویی شاعر را بیان می کند.
فغان ز جغد جنگ و مرغوای او *** که تا ابد بریده باد، نای او
بهار اثرهای منفی جنگ را اعم از اثرهای اقتصادی و روانی به زیبایی بر می شمرد. به حق باید گفت بهار در این قصیده نسبت به سروده های شوقی در زمینه جنگ، تفوق دارد. آنجا که بهار می خواهد خوف و مهابت جنگ را تصویر کند یا آنجا که می خواهد آثار ویرانی جنگ را بر شهر و روستا و تأثیر آن را در شکستن پیکره ی جامعه بیان کند، با مهارت کامل توانسته است شومی و تلخی جنگ را ترسیم کند. تشبیه های مرکبی که بهار ساخته است و ترکیباتی همچون « ابر مرگزای » و « شرنگ جانگزای » خواننده را مسحور کلام خود می کند:
بریده باد، نای او و تا ابد *** گسسته و شکسته، پر و پای او
ز من بریده، یار آشنای من *** کزو بریده باد آشنای او
با وجود قوه ی خیال عالی در شعر، بهار از آسیب های اجتماعی جنگ نیز غافل نیست؛ او به صراحت اعلام می کند که درد جامعه ی امروز بقای غول جنگ است و درمان آن جز با نابودی جنگبارگان ممکن نیست. جنگبارگان جهانخواری که هدفی جز گنج و ثروت ندارند. بهار از این رهگذر به نقش استعمار اشاره می کند و به همه هشدار می دهد که اینان هدفی جز منافع خود در سر ندارند. بهار نکته زیبایی را متذکر می شود و می گوید، از جنگ بدتر، سرشت جنگبارگی و دوام و بقای این سرشت است که به تولید سلاح اتمی منجر شده است.
بقای غول جنگ هست درد ما *** فنای جنگبارگان، دوای او
او سپس به اثرهای مخرّب سلاح اتمی می پردازد و در پایان قصیده، نقش اجتماعی و روشنفکری خود را باز می یابد و به همه اعلام می کند که باید از جهانخواران غرب و اولیایش برحذر بود و مبادا کسی در دل، هوای غرب کند که نتیجه ای جز خواری نخواهد داشت. بهار در ادامه با تحلیلی قاطع اعلام می کند، همه ی برنامه های غرب، فریب و حیله و راهزنی است، نه دوستی اش را باید طالب بود و نه دشمنی اش را، و از غرور و کبریای او هم نباید ترسید. عطا و لقای او از هم پلیدترند:
به خاک مشرق از چه رو زنند ره *** جهانخواران غرب و اولیای او
به خویشتن هوان و خواری افکند *** کسی که در دل افکند هوای او
نه دوستیش خواهم و نه دشمنی *** نه ترسم از غرور و کبریای او
همه فریب و حیلت است و رهزنی *** مخور فریب جاه و اعتلای او
عطاش را نخواهم و لقاش را *** که شوم تر لقایش از عطای او
لقای او پلید چون عطای وی *** عطای وی کریه چون لقای او
در پایان، بهار با حسرت تمام، روزگار صلح و راستی و مردمی و یاری و برابری و شکوفا شدن باغ دل گشای آن را طلب می کند و در آرزوی آن است که جغد جنگ را در پای کبوتر سپید آشتی سر ببرند:
زهی کبوتر سپید آشتی *** که دل بَرد سرود جانفزای او
رسید وقت آنکه جغد جنگ را *** جدا کنند سر به پیش پای او
همان گونه که ملاحظه شد، هر دو شاعر به انگیزه ی مشترک جنگ طالبان پرداختند و طبعاً اظهار نفرت بهار، جذاب تر از شوقی است. ولی نوع برخورد و نگاه هر دو شاعر یکسان است، گرچه بهار تحلیل تر و دقیق تر به این موضوع پرداخته است. بخش اول اشعار آنان که در مدح و تشویق ممدوح به جنگ است، ناشی از تفکر سنتی است و طبیعتاً همه ی اعمال ممدوح زیبا خواهد بود. شمشیر او نماد قدرت است که به بیان شوقی برای اعتلای کلمه ی حق و به تعبیر بهار برای از بین بردن ناکسان از نیام بیرون کشیده می شود. توصیه های هر دو شاعر را نباید نادیده گرفت، آن گاه که ممدوحان خودرا به به کار بستن اخلاق و خرد در کنار شمشیر و دوری جستن از ظلم و استبداد دعوت می کنند.

عدالت

در طول تاریخ حیات انسانی ثوابتی وجود دارد که همه در ظاهر به آن معتقدند و مدعی آن هستند، اما اختلاف انسان ها، در عمل و پایبندی به این ثوابت است. واژگانی همچون عدالت، آزادی، راستی و حق طلبی، پیوسته ابزار دست انسان ها بوده و هر کس به میل خود، آنها را تفسیر کرده است. این مفاهیم بدیهی ترین اصول زندگانی را تشکیل می دهند، ولی همه ی نزاع ها بر سر نحوه ی اجرای این اصول بدیهی است. شاعران در این مورد به گروه های مختلف تقسیم می شوند: گروهی اعمال ستمگرانه ی ممدوح را عدالت می پندارند و عمل ممدوح، معیار عدالت است در واقع « هر چه آن خسرو کند شیرین بود » و به تعبیر امام علی ( عَلَیه السَّلام ) حق را با رجال می سنجند. گروه دوم، شاعرانی هستند که اسیر زر و زور نشدند و آزادگی را به بهای ناچیز دنیا نفروختند و مزر عدالت و ستم را برای مخاطبان خود نمایاندند و رجال را با حق سنجیدند. شوقی و بهار از آن دسته اند که برای عدالت، اصالت قائل اند و در بیشتر مواقع با شجاعت به مخالفت با حاکم زمان برخاسته اند. برخورد بهار در این بعد جدی تر و صریح تر است، زیرا شوقی از دربار برخاسته و در آنجا زیسته و سپس به میان مردم آمده است، ولی بهار در میان مردم زندگی کرده و بخش اعظم عمر خود را در راه مبارزه برای آزادی و استقلال وطن سپری کرده است.

عدالت در شعر امیرالشعراء

عدالت در زبان شوقی پایه و اساس حکومت هاست. از دید او زمان می گذرد، نسل ها می آیند و می روند، ولی اصل عدالت تغییر نمی پذیرد. پیامبران مصداق واقعی عدالت اند؛ آنها همچون بارانی بودند که بر مشرق و مغرب می باریدند. بنایی که براساس عدالت بنیان نهاده شده است، بر اثر حوادث دنیا آسیب نمی بیند، در حالی که دیواری که با ستم بالا رفته باشد با کوچک ترین حرکتی فرو می ریزد:
عدلوا فکانوا الغیث وقعاً کلّما *** ذهبوا یمیناً فی الوری، و شمالاً
والعدل فی الدّولات اس ثابت *** یفنی الزمان و ینفد الاجیالا
لایهدم الدهر رکنا شاد عدلهم *** و حائط البغی ان تلمسه ینهدم
شوقی با شدت اعلام می کند که گذشته های تاریخی را رها کن، از داشته های روم و آتن و از دُر و یاقوت بغداد درگذر و ایوان مدائن را که بر اثر دود و آتش فرو ریخت، واگذار و فرعون و رامسس را به حال خود بگذار. مظهر اعتلای حکومت برپایی عدالت است، نه ساختن اهرام:
دع عنک روما و آتینا و ما حوتا *** کل الیواقیت فی بغداد و التُوَم
و خل کسری، و ایواناً یدل به *** هوی علی اثرِ النیران و الایم
واترک رعمسیس، ان الملک مظهره *** فی نهضة العدل، لا فی نهضة الهرم
خواننده، شوقی را در این قصیده چنین می بیند که گذشته های خویش را که به افتخار از آنها یاد می کرد به پای عدالت قربانی می کند، در حالی که شوقی در قصاید بلندی از هویت خود به عنوان قبطی و عرب یاد کرده و با غرور و افتخار از دوران فرعونیان سخن گفته است، ولی آن گاه که می خواهد بین عدالت و تاریخ پیشین خود قضاوت کند، از راه حق منحرف نمی شود. درست است که سابقه ی فرعونیان، صفحاتی از تاریخ جهان را در بر گرفته است و درست است که اهرام ثلاثه ی مصر، نماد مصر است، ولی فرعونیان، نسل از دست رفته اند و دیوار ظلم آنها سقوط کرده است. بی گمان تشنگی عدالت با قصه های قدرتمدارانه ی مشحون از ستم قومیت گرایی بر طرف نخواهد شد. به همین دلیل، او همان طور که ایرانیان را به اندیشه فرا می خواند تا به گذشته ی مدائن و کسری ننگرند، از یونانی ها هم می خواهد تا رؤیاهای روم و آتن را به رخ نکشند و اعراب و عراقی ها را هم مخاطب قرار می دهد تا روزی های خوش بغداد را فراموش کنند. زیرا زمان، زمان عدالت است و این نسل با داستان های پر از قهرمانی های خیالی ولی خالی از عدالت، سیراب نمی شوند. به همین دلیل در موزه ی تاریخ به الگوهایی دست می یازد که از نظر او در نزد مردم دوران خویش به عدالت مشهور بودند و از این رهگذر، خلیفه ی دوم و نیز عمر بن عبدالعزیز (1) را مطرح می کند و از علی ( عَلَیه السَّلام ) به عنوان سمبل علم و ادب و زهد یاد می کند و دوران خلفای عباسی را سمبل گذشته ی علمی می داند.
او در یک بیان کلی معتقد است، هیچ نظامی فارغ از دو اصل عقلانیت و عدالت، پایدار نخواهد ماند. در دید او قلم، نماد خردورزی حکومت و شمشیر، ابزار اجرای عدالت است و هر گاه هر کدام از این دو، غیاب باشند حکومت به دست اوباش خواهد افتاد:
انما الملک صارم و یراع *** فاذا فارقاه سادالطغام
و نظام الامور عقل و عدل *** فاذا وَلّیا تولی النظام
بهار در یک قصیده ی بلند که با عنوان « کارنامه ی زندان » در دیوان او ثبت شده، ابتدا به نظام خلقت و سپس به تحلیل جامعه پرداخته است. او نظام جهان را مبتنی بر عدالت می داند که کجی و ظلم در آن راه ندارد و بد و خوب و کوتاه و بلند در آن بی معناست. همه چیز در این نظام، زیباست. عدل همچون مرکز دایره ای است که آسمان ها و ستارگان براساس آن برپا شده اند و نظام کهکشان ها بدون آن مختل خواهد شد. بهار با این مقدمه ها که در دو قصیده به آن پرداخته است، وارد جامعه می شود. او همه ی کارهای خطا و نادرست مردم را نتیجه ی عدم فهم و شناخت این نقطه می داند. همان گونه که عالم هستی همچون نقش پرگارست و عدالت، نقطه ی وسط دایره ی هستی است، در مسائل اجتماعی نیز اعتدال مبنای همه ی امور است « خیر الامور اوسطها ». و مشکل جامعه و زمامداران، این است که اعتدال و حد وسط را نمی شناسند. عدالت همچون پل صراط است؛ از مو باریک تر و از شمشیر برنده تر، اندکی کم دقتی و بی توجهی، انسان را به دوزخ ستم خواهد کشانید. بهار در این بعد از قرآن تاثیر پذیرفته است. آنجا که لقمان به فرزندش می فرماید " واقصد فی مشیک " (2) بی گمان این اصل در همه ی زمینه ها اعم از اقتصاد، سیاست، تعلیم، تربیت، حوزه ی قانونگذاری و قضا و همه ارکان زندگی فردی جاری است.
در نظر بهار، عقل، شاگرد عدالت است و همه ی عادلان، عاقل اند و همه ی ظالمان، جهول و اصلاً دیو که سمبل بدی و ظلم است، چون از عقل بهره ای ندارد به این صفت مشهور شده است.
بهار به یک اصل زیبا اشاره می کند که امام علی ( عَلَیه السَّلام ) در نهج البلاغه آن را فرموده است و آن، پرهیز از افراط و تفریط است؛ « لاتری الجاهل الّا مفرطاً او مفرّطاً » (3) واقصد فی مشیک. خروج از تعادل، جهل است. حرکت در سمتی خاص، افراط و رفتن به سوی دیگر تفریط است. ظلم، همنشین جهل است و همه ی دشمنی ها از همبستگی این دو عنصر ناشی می شوند و جهول و ظلوم مترادف یکدیگرند. بهار با برداشت از این آیه ی سوره احزاب که می فرماید: « إِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً (4) به اصل کلی زیر اشاره می کند. نهال عدالت در جامعه ای که زنگار بی سوادی و جهل بر آن نشسته است، نخواهد رویید و خودخواهی های فردی و ویژگی های مستکبرانه هم ناشی از جهل است و تنها عالمان از خداوند می ترسند « إِنَّمَا یَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ » (5) و هرگز به گناه و ستم متمایل نمی شوند.
از نظر بهار، جهل ظالم و مظلوم یکی است. در نتیجه ظالمان به همان حد مقصرند که مظلومان. شاید تعبیر مظلوم، اندکی شاعرانه باشد. بی گمان مظلومانی که از قدرت، محروم اند و به جرم عدالت خواهی، مورد ستم جائران قرار گرفته اند جاهل محسوب نمی شوند. بنابراین می توان گفت از منظر بهار مظلوم ظلم پذیر و ظالم خون آشام یکی است. این گروه، ستم پذیرند و آن یکی ستمگر. این سخن درستی است. آنان که در بر پایی کاخ ستم سکوت می کنند یا با تأییدهایشان این بنا را مستحکم می کنند، همان قدر مقصرند که ظالمان ستمگر. در حقیقت ستم پذیران عامل بقای ستمگران اند. اگر ستم پذیری در رنگ های فرهنگ جامعه جاری شد رشد و تعالی از آن اجتماع رخت برمی بندد، استعدادها می میرند، نهال امید نمی روید و شور و شوق جان می دهد. در نتیجه بنیان های ستم با صبر و تحمل مردم ستم پذیر ماندگار می شود.
آسمان ها ز عدل برپا شد *** و انجم از عدل، عالم آرا شد
عدل اگر از میان برافتادی *** اختران یک به دیگر افتادی
هرکه داند شناخت، حد وسط *** نکند خود به هیچ کار، غلط
عقل، شاگرد و اوستا، عدل است *** هر که او عادل است با عقل است
جاهلان اند از دو سر، ساقط *** گر مُفَرَّط شوند و گر مُفرِط
جهل با ظلم، خوش در آمیزد *** دشمنی ها ازین میان خیزد
عاقلان، عادل اند در دنیا *** به دو لفظ اندرست یک معنا
جاهلان ظالم اند یا مظلوم *** مترادف بود جهول و ظلوم
بهار در اشعار مختلف، ممدوح خود را نصیحت می کند تا به عدالت روی آورد. او در قصیده ی عدل مظفرّ به حدیث " الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم " اشاره می کند:
و می گوید: المُلکُ لا یَدُومُ مَعَ الظَّلمُ *** آنکه خدایش بسی ستوده ز هر در
بهار در یک قصیده ی مستزاد به صراحت، ستمگری محمد علی شاه را ناشی از بدطینتی او می داند و اعمال او را که به نام اسلام انجام می داده است، محکوم می کند و در بیان این معنی، هیچ ترس و پرهیزی ندارد:
ای مسلمانان! در اسلام، این ستم ها کی رواست؟ *** کار ایران با خداست!
شاه ایران گر عدالت را نخواهد، باک نیست *** زانکه طینت، پاک نیست
بهار، حتی در موقعی که مظفرالدین شاه را پس از توشیح فرمان مشروطیت، مدح می کند خطاب به وی می گوید: « حکومت، عروسی است که مهرش عدل و داد است؛ مهریه ی او را بپرداز سپس داماد شو »:
ملک عروسی است، عدل و دادش کابین *** در ده کابین و شو مراو را داماد
نوع توصیف و بیان هر دو شاعر از عدالت، تا حدی مشترک است. هر دو عقل و عدل را اساس حکومت می دانند؛ هر دو از احساس نیرومندی برخوردارند؛ ذهن کلامی بهار اندکی قویتر و بنیان های فکری او از چارچوب فلسفی عمیق تری برخوردار است. علاوه بر این قوّه ی خیال و تشبیه سازی بهار در این زمینه بیش از شوقی است و از سوی دیگر، آن گونه برخورد تند و شجاعانه ی بهار با پادشاه در اشعار شوقی دیده نمی شود و در یک کلام می توان گفت شوقی محتاط است. در دیوان او مدایح درباریان فراوان به چشم می خورد. ولی شوقی در نفی تاریخ گذشته ی ستم آلود خود، بیش از بهار پرداخته است. او با شجاعت از اهرام و تاریخ مصر در می گذرد و بهار در توصیه به پادشاه، او را به عبرت گرفتن از تاریخ گذشته ترغیب می کند و عدل انوشیروان را مثال می زند، عدالتی که محققان و مورخان به دیده ی شک و تردید به آن نگریسته اند.
اشتراک و مطابقت تصویر عدالت در دیوان دو شاعر ناشی از عوامل زیر است:
1- هر دو در عصری زندگی می کنند که مفاهیم اجتماعی و سیاسی عدالت، آزادی و استقلال در صدر اندیشه روشنفکران جامعه است؛
2- ساخت فکری هر دو شاعر مبتنی بر مفاهیم اسلامی است که اعتقادات و اندیشه ی دینی آن دو را می سازد؛
3- عدالت و آزادی مفاهیمی فطری و انسانی است. دو اصل اول، زمان و نحوه ی پردازش این مفاهیم را معین می کند.

شورا

فرهنگ مصر در آن زمان از یک سو متأثر از انقلاب فرانسه و از سوی دیگر متأثر از روح انقلابی سید جمال الدین اسد آبادی بود. سید جمال در جلسات بحث برای دانشجویان برگزیده، و در روزنامه عرو‌ة الوثقی راه رهایی از استبداد را در اصلاح حاکمیت و حاکمان می جست. او انقلاب را از اصلاح طبقه بالا شروع کرد و به تعبیر زنده یاد دکتر شریعتی همین سبب شکست او شد. سید جمال بیش از آنکه به آگاهی مردم بپردازد، به بیداری و اصلاح حاکمان مصر و ایران و عثمانی همت گماشت و سرانجام قربانی مطامع آنان شد. با وجود این سخنان پرشور سید جمال و فریاد آزادیخواهی او در مصر نسلی را تربیت کرد که سرانجام این کشور را به ساحل استقلال و آزادی رساند.
با ترجمه ی قانون اساسی فرانسه توسط رفاعه طهطاوی، حکومت عثمانی نیز به اجرای قانون اساسی تمکین کرد و پس از آن به تشکیل پارلمان و شورا پرداخت. بدین شکل انقلاب مشروطیت در مصر شکل گرفت و اصل شورا مجد گذشته خویش را بازیافت. شوقی در این زمینه شورا را ستود و آن را پایه های حکومت و خلافت تلقی کرد و به این ترتیب مردم را به تعیین سرنوشت خود تشویق کرد:
بشری البریة قاصیها و دانیها *** حاط الخلافة‌ بالدستور حامیها
و انّما هی شوری الله جاءبها *** کتابه الحق یعلیها و تغلیها
اما تری الملک فی عوس و فرح *** بدولة الرای و الشوری و اهلیها
بُنیت علی الشوری کصالح عهدهم *** و علی حیا‌ة الرای و استقلاله
والدین یسر و الخلافة‌ بیعة‌ *** والامر شوری و الحقوق قضاء
با وجود اینکه شوقی دانش آموخته ی غرب است، واژه ی دموکراسی را استفاده نکرد، بلکه به تعبیر حلمی علی مرزوق، همان اصل شورا و تبعیت استفاده کرد. او تمدن پیشین اسلام را موجب تحول جامعه می دانست.

آزادی

شوقی در زمان پیروزی انقلاب مصر در تبعید به سر می برد. او در قصیده " الحریة الحمراء " یا " آزادی سرخ " آرزو می کند ای کاش در آنجا بود و این نسل را با قصیده های خود می ستود. او با یاد خون شهدا آن را به خون امام حسین ( عَلَیه السَّلام ) تشبیه می کند و می گوید در زندگی عروسی و ماتم کنار یکدیگر قرار دارند و آزادی سرخ هم نیازمند آرامشی است که زخم ها را فراموش کند و به لبخندی احتیاج دارد که بر لبان مادران فرزند از دست داده و زنان شوی از کف داده بنشیند:
فی مهر جان الحق او یوم الدم *** مهج من الشهداء لم تتکلم
یبدو علی هاتور نور دمائها *** کدام الحسین علی هلال محرم
و اذا نظرت الی الحیا‌ة وجدتها *** عُرسا اقیم علی جوانب مأتم
لابدللحریة الحمراء من *** سلوی تُرَقَّد جُرحَها کالبلسم
و تبسّم یحلو اسّرتَها کما *** یعلو فم الثکلی و ثغر الایّم
یوم البطولة لو شهدتُ نهاره *** لنظمت الاجیال ما لم یُنظم

شوقی آزادی را لباس زیبای مبارزه می داند که با رنگ خون زینت گرفته است. نگاه های شوقی به آزادی به معنای سیاسی - اجتماعی آن همچون بهار نیست. آزادی هدف مبارزه است که شهدا آن را طی کرده اند، ولی خود شوقی کمتر به این موضوع به عنوان آرزوی شاعر پرداخته است. در حالی که بهار با تعبیر خجسته آزادی، زندگی خود را وقف آن می داند و تا زمانی که به آن نرسد، دست بر نخواهد داشت، به نظر می رسد روحیه دو شاعر در این بعد متفاوت است. ویژگی های شخصیتی، سبک زندگی، تعلیم و تعلم های دوران جوانی و حوادث مختلف از این دو شخصیت هایی ساخته است که اختلاف خود را در صراحت لهجه و بیان آرزوها نشان می دهد. بهار در قصیده ی بث الشکوای خود در سال 1297 در زمانی که همه ی روزنامه های تهران و از جمله روزنامه بهار توقیف شده بود، به رسم شکایت این قصیده را ساخت و در مجله ی ادبی دانشکده که خود موسس آن بود منتشر ساخت. او در این قصیده فضای تنگ سیاسی را تشریح و از اوضاع اجتماعی و عوام نادان و خواص ناهمراه شکوه می کرد.
نه خیل عوام را سپهدارم *** نه خوان خواص را نمکدانم
دشنان خورم ز مردم نادان *** زیرا که هنرور و سخندانم
در پایان قصیده از فریاد قانونگرایی خود یاد می کند و درشت خفتان خود را در عرصه ی آزادی فرسوده می بیند و اوضاع را چنان سخت و فشرده می بیند که آزادانه، قلم بر کاغذ نتوان نهاد، ولی با یان حال از آزادی دست برنمی دارد و می گوید:
در عرصه گیر و دار آزادی *** فرسود به تن درشت خفتانم
تیغ حدثان گسست پیوندم *** پیکان بلا بسفت ستخوانم
گفتم که مگر به نیروی قانون *** آزادی را به تخت بنشانم
و امروز چنان شدم که بر کاغذ *** آزاد نهاد خامه نتوانم
ای آزادی، خجسته آزادی! *** از توصل تو روی برنگردانم
تا آنکه مرا به نزد خود خوانی *** یا آنکه ترا به نزد خود خوانم (6)
در مجموع می توان نتیجه گرفت که شوقی به دلیل شرایط زندگی شخصی اش در مقایسه ی بر خوردش با استعمار به استبداد داخلی کمتر پرداخته است.
آزادی در شعر اجتماعی، سیاسی بهار محوریت دارد، ولی در شعر شوقی از آزادی سخن و آزادی مطبوعات هیچ سخنی نرفته است.

پی نوشت ها :
 

1- عمر بن عبدالعزیز در صفر سال 99 ه. بعد از مرگ سلیمان بن عبدالملک به جای او نشست رفتار او به گونه ای بوده که در تاریخ به عدالت و زهد و تقوی مشهور شده است او با بنی هاشم مصالحه کرد و به آنها احسان کرد و ناسزا در منابر را ممنوع اعلام کرد و فدک را به اولاد فاطمه" سَلام الله عَلَیها " بازگردانید از تعقیب خوارج دست برداشت. او بدون اینکه خود بخواهد به خلافت رسید و در هنگام پذیرش خلافت خطبه ای خواند و گفت: من بهترین شما نیستم، ولی مردمی همچون شما هستم. تنها فرق من این است که خ��اوند بار سنگینی را بر دوشم نهاده است ( موسوعة الحضار‌ة العربیه العصر الاموی، ص 176، الدکتور قصی الحسین، دارالبهار، بیروت، 2004 م ).
2- قرآن کریم، آیه 19 سوره لقمان.
3- نهج البلاغه، صبحی صالح، حکمت 70، ص 479.
4- احزاب، 72.
5- فاطر، 28.
6- دیوان بهار، ص 261.

منبع مقاله :
امین مقدسی، دکتر ابوالحسن؛ (1386)، ادبیات تطبیقی، تهران: مؤسسه ی انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چاپ اول



 

 


نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه