محمدعلی سپانلو: «سیمین» یک حقیقت پایدار بود


محمدعلی سپانلو: «سیمین» یک حقیقت پایدار بود

در سایه‌روشن قرن خورشیدی ما، با این همه حقیقت مشکوک یا حقیقت‌نمایی مشکوک که در امتحان روزگار فاش می‌شوند، سیمین یک حقیقت پایدار بود که در طول زندگی‌اش همواره رو به تکمیل داشت، یعنی استعلا می‌یافت. او هیچ‌گاه روح دروغگو یا تظاهرکننده زندگی را نپذیرفت. شاید سکوت کرد ولی هرگز دروغ نگفت؛ حتی در شعرهای جوانی‌اش که امروز می‌بینیم تا شبه‌قاره هند و آسیای میانه گسترده شده‌اند.

 

او آن هنگام هم هرگز دروغ نگفت و شاید گاهی سکوت کرد. اما آنچه در سیمین، یعنی استادی که در جوانی‌اش استاد غزل فارسی شده بود مهم است؛ تعقل روحی‌ای است که بعدها برایش فراهم شد و زمینه‌ای پدید آمد که او بتواند خمیره دیگری را در خودش کشف کند.

 

نوعی انسان‌دوستی پایدار و برفراز ایدئولوژی‌ها و باورها. درحقیقت در سال‌های اخیر او علاوه‌بر خواسته‌های دموکراتیکی که داشت، بزرگ‌ترین مدافع از حقوق زن‌ها هم بود، دفاع از حقوق زن‌ها و دفاع ازاصول کلی حقوق بشر شاید از دیرباز یعنی از اواخر دوره قاجاریه در ایران دیده می‌شود. به‌خصوص می‌توان از عالمتاج قائم‌مقامی نام برد که «ژاله» تخلص می‌کرد.

 

سیمین از کلیت حقوق زنان دفاع می‌کرد به این معنا که هرقدر که یک مرد حق دارد حقوق مدنی داشته باشد و ضمنا حقوق شخصی‌ای نسبت به وضعیت خودش دارد، زن هم همین حق را دارد و سیمین شاید در این زمینه پیشتاز بود. اما آنچه سیمین با شعرهایش به آن دست یافت، ریتم‌هایی بود که او از زندگی می‌گرفت و به شکل وزن درمی‌آورد. وزن‌هایی که خیلی طبیعی نیست چون می‌شود به‌طور مکانیکی وزن‌های تازه‌ای ساخت مثل وزن‌های قدیمی دشواری که مثلا در شعرهای ناصرخسرو وجود دارد.


ولی سیمین این وزن‌ها را از خود زندگی و از یک‌جمله زندگی می‌گرفت. مثلا او از صدای ماشین آتش‌نشانی، وزن می‌ساخت و به این ترتیب او شعر را در عین اینکه هویت صنفی و قدرت ادبی‌اش را حفظ می‌کرد و پاس می‌داشت، به زبان مردم نزدیک کرد. این کار بسیار دشواری است که شما شعری بسازید که هم ارزش کلاسیک داشته باشد و هم ارزش رئالیستی امروز و این یکی از مهم‌ترین کارهایی است که سیمین کرد.

 

او علاوه بر سرودن شعر تغزلی که از قدیم رایج بود، توانست یک‌نوع تغزل اجتماعی و تغزل رئالیستی که در پیوند با زندگی امروز باشد را به وجود بیاورد. این پیوند دشواری است که در آثار سیمین دیده می‌شود و باید گفت که اگر او و یکی،دونفر دیگر نبودند، شاید غزل کم‌کم به‌سمت فراموشی می‌رفت. جنبشی که با شهریار شروع شد و در شعر برخی شاعران دیگر رشد پیدا کرد، مثل امیری فیروزکوهی، ابتهاج، پژمان بختیاری، حسین منزوی و دیگران و دیگران، در شعر سیمین به اوج رشدوشکوفایی خود رسید. کار سیمین نشان می‌دهد که شاید در آینده، دیگر��نی بتوانند آثار دیگری هم خلق کنند و رشد این جنبش شعری را شکوفاتر کنند.

 

****

مباد اوفتاده بمیریم
شیما بهره‌مند
«شکست، شکست است. تصویر خودش را با خودش می‌آورد. شکست حکومت ملی با کودتای بیست‌و‌هشتم مرداد خیلی‌ها را از ما گرفت.» این روایت محمود استادمحمد از کودتاست، بیست‌و‌هشتم مرداد دوسال پیش. او معتقد بود کودتا و ادبیاتِ کودتا را نمی‌توان تنها در آثاری که نماد ادبیات خزانی آن دورانند، جست. و از تاثیر شکست در جایگاه و سرنوشت نویسندگان گفت. «نصرت رحمانی که تا نهایت انهدام، تا نهایت منطق شکست پیش رفت.

 

جلال آل‌احمدِ داستان‌نویس که گرچه بعد از کودتا هرچه بیشتر پیش رفت، از آل‌احمدِ داستان‌نویس فاصله گرفت و حسرت اثر درخشان دیگری چون «سنگی بر گوری» را بر دل ما گذاشت، اما به‌نوعی راوی لحظه شکست بود. و خانلری که سخت‌ترین راه را رفت، بعد از کودتا تمام دغدغه‌هایش را در صندوقی گذاشت و قفل زد و تمام.»

 


اما جدا از شکست، تجربه شکست هم تصویر خودش را با خودش می‌آورد. نویسنده‌/هنرمندی که کودتای بیست‌و‌هشتم مرداد را تجربه کرده و حالا بعد از تجربه این‌چنین شکستی و با فاصله‌ای دور از آن مانده و ادامه می‌دهد، دیگر تصویر کودتا و وضعیت پس از آن را می‌شناسد. امید مردم به حکومت‌ملی و به‌ثمرنشستن مشروطه در حکومتی که مصدق نویدش داد، به یأس بدل شد.

 

و ادبیات خزانی و سیاه پا گرفت و ادبیات معیار شد. اما «نویسنده»ی پس از کودتا با تجربه شکست، از ادبیات معترض باسمه‌ای شکست کنار می‌کشد و از امکان‌پذیری‌ها می‌گوید. سیمین بهبهانی هم یکی از نویسنده/شاعران بود. او که تجربه شکست داشت و ادبیاتِ شکست دوران را با یکی از هم‌نسلانش مهدی اخوان‌ثالث تجربه کرده بود، همواره در حضورش در صحنه‌های مختلف از امکان‌پذیری‌ها گفت و در کنار مردم بود. سیمین بهبهانی از همان جوانی به‌واسطه پدرش عباس خلیلی که از اعضای جبهه ملی بود و از یاران مصدق، با جریان حکومت ملی از نزدیک آشنا بود و کودتا را نیز تجربه کرده بود و حالا در آستانه هشتادسالگی روزگارِ کودتا را ‌شناخته و از ادامه‌دادن و مقاومت می‌گفت و می‌نوشت: «در دوران پس از کودتا تفاوت شعر مرثیه‌وار اخوان با شعر شاعرانی چون شاملو که هرگز شکست و ضربات مهلک کودتا را نپذیرفتند سبک‌های متفاوتی در شعر آن دوره ایجاد کرد.

 

شعر اخوان آدمی را به گریستن و مرثیه وا می‌دارد اما شعر شاملو آدم را به عصیان مجاب می‌کند.» عصیان علیه نظم موجود. سیمین بهبهانی شاید اولین عصیان آشکارش بازگشت به سبک کلاسیک غزل است.


آن هم در دورانی که نیما با انقلاب در شعر، دورانی را تمام کرده و دوران دیگری را رقم زده است. ‌انقلابی که نه تنها در فرم شعری بلکه در سبک تفکر به شعر رخ داد. اما بازگشت سیمین بهبهانی به غزل بازگشتی ارتجاعی نیست. او اگرچه در فرم غزل می‌سراید اما با تصرف در زبان و محتوا، امکانات فرم‌های نو شعر را هم به شعرش فرامی‌خواند. شعرهای او، عاشقانه و سیاسی و اجتماعی هرچه باشد، رنگی از مسایل زمانه بر خود دارد، از حس مسوولیت شاعر.

 

«حس مسوولیت یعنی اینکه برابر هر چیزی که مرا منقلب می‌کند، انقلاب و دگرگونی خود را نشان دهم و به‌درستی آن حس را برای دیگران تصویر کنم. مهم‌ترین و اصیل‌ترین عامل شعر هم، همین حس است که تا نباشد و تا هنرمند از پیرامونش تاثیر نگیرد و تاثیر نگذارد، شعری هم متولد نخواهد شد.» همین حس مسوولیت و تاثیر از پیرامون بود که او را تا آخرین دمِ بودن، از پا ننشاند. درست همان‌طور که در شعر «کاج» از دفتر «مباد اوفتاده بمیرم» نوشت:


«ترکه نیستم که شوم خم/ کاج استوار بلندم
با من است ذات صلابت/ گرچه قطعه‌قطعه کنندم
با دلی چو آینه صاف/ برکه‌ای به پام نشسته
بی‌ثمر نبود و نبادا/ نقش اگر بر آب فکندم…
تهمت و ملامت و حرفم/ بس حقیر با دل ژرفم
مرحبا شکیبِ شگرفم/ هیچ از این مباد گزندم
من خموش و در سرِ سبزم/ با چنین خروش که بینی
می‌دهند پاسخِ ایشان / مرغکانِ حوصله‌مندم
بید را بگو بلرزد/ باد را بگو بتازد
ننگِ بید و باد مبادم/ کاج استوار بلندم.»


او همچنین دو دهه پس از کودتای بیست‌وهشتم مرداد، از تن‌ندادن به «قانون سربی» نوشت:

 


«با چنین قانون سربی، خامشی را ناگزیرم/ هرچه زشتی می‌پسندم، هرچه خواری می‌پذیرم
با سکوتی، بی‌کلامی،‌گر توان گفتن پیامی،/ جام تلخ شوکران کو تا به شیرینی بگیرم؟
آتش لعلی پسندد مردن خاکستری را:/ همچنان لختی بسوزم، پس به آرامی بمیرم
این خزان ایستا را، پیچکی بی‌تکیه‌گاهم/ اینت: دستاویز دورم، آنت: رستاخیز دیرم
ای درختان تناور، «پنجه‌زن در چشم اختر/ من تُنُک‌‌شاخی هراسان از تبرداران پیرم
وحشت بی‌اعتباری، لرزه دارد پیکرم را/ خسته از ناپایداری، سایه‌ای در آبگیرم
گوییا سنگی به گردن بسته دارندم، کز اینسان/ پاس حرمت، خواجگان را، برده‌واری سربه‌زیرم
زندگی -ای صبر سنگین!- می‌شمارم لحظه‌ها را/ با تپیدن‌های قلبی کز تو دیگر کرده سیرم
خواب مغناطیسیم را هیچ بیداری نباشد/ هر که شیطان می‌پرستم، هرچه فرمان می‌پذیرم…» (تیر ۵۳)


شکست، شکست است. تصویر خودش را با خودش می‌آورد. و تجربه شکست هم تصویر خودش را. ماندن، پای‌فشردن، نوشتن، خط‌زدن، مقاومت‌کردن، تن به سازش‌ندادن، نوشتن، نوشتن… همان‌طور که سیمین بهبهانی درباره استادمحمد گفت، در آخرین حضورش در محفلی عمومی؛ در نخستین تولد استادمحمد پس از مرگ او. که از ادامه‌دادن او و نوشتن و بازنوشتن و از نفس‌افتادن و باز نوشتن او گفت، همچنان که خودش.


که به‌قول شاعر ما، رویایی «ما شاهد شعارها و شعرهای خویشتنیم و شاهد یقین و تردید خویشتنیم و شاهد فساد و رشد خویشتنیم و با همین شعاع که آسان می‌نماید قوس دوام را تا اینجا پیموده‌ایم و دایره هر دم بزرگتر شده است تا ذره‌ذره خویشتن را گرد آوریم و باز به‌پا شود و باز گرد آوریم و باز حنجره‌به‌حنجره بخوانیم و خاموش شویم و باز بخوانیم و لحظه‌به‌لحظه رویایمان را بنویسیم و… و باز بنویسیم و باز خط زنیم و باز بخوانیم و باز بنویسیم و… باز حرف‌به‌حرف بنویسیم و باز بنویسیم و باز…»
سیمین بهبهانی بیست‌و‌هشتم مرداد و در فاصله‌ای شش‌دهه‌ای از کودتای آن روز از دنیا رفت.

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه