غزل سایه برای شهریار و پاسخ شهریار/سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه؟


غزل سایه برای شهریار و پاسخ شهریار/سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه؟








با من بی‏کس تنها شده یارا تو بمان
همه رفتند از این خانه خدارا تو بمان


من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی‌ام
تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان


داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش بخون شسته نگارا تو بمان


زین بیابان گذری نیست سواران را لیک
دل ما خوش بفریبی است‌، غبارا تو بمان


هر دم از حلقه عشاق‌، پریشانی رفت
به سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان


شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان


«‌سایه‌» در پای تو چون موج دمی زارگریست
که سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان

 

هوشنگ ابتهاج  (سایه)

 

پاسخ شهریار به سایه با غزل زیر:

 

سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه؟

زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟

 

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه؟

 

خود رسیدیم بجان، نقش عزیزی هر روز

دوش گیریم و بخاکش برسانیم که چه؟

 

آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز

بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه؟

 

دور سر هلهله و هالهء شاهین اجل

ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه؟

 

کشتئی را که پی غرق شدن ساخته اند

هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه ؟

 

قسمت خرس و شغال است خود این باغ مویز

بی ثمر غوره ی چشمی بچلانیم که چه ؟

 

بدتر از خواستن این لطمهء نتوانستن

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه؟

 

ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست

کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه؟

 

گر رهائی است برای همه خواهید از غرق

ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه؟

 

قاتل مرغ و خروسیم یکی مان کمتر

این همه جان گرامی بستانیم که چه؟

 

شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند

ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه؟

نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه