شخصیت های شاهنامه فردوسی، از رستم و زال تا کاوه آهنگر


شخصیت های شاهنامه فردوسی، از رستم و زال تا کاوه آهنگر - تصویر 1

کاوه آهنگر


این قهرمان شاهنامه، یک آهنگر کاملا معمولی بود. قرار بود که زندگی اش را بکند اما زندگی او مقارن شد با ظلم و ستم ضحاک یا اژی دهاک. سرانجام با همراهی فریدون، توانست یک شورش همگانی را علیه ضحاک راه بیندازد. نشانش هم، درفش کاویانی است که پیشبندی چرمینه است که بر سر نیزه ای آویزان شده.


کاوه آهنگر کسی بود که مغز تمام فرزندانش، قربانی مارهایی شد که بر دوش ضحاک روییده بودند؛ به جز یک فرزند، قرار بوده این فرزند هم قربانی مارها شود اما دیگر خون کاوه به جوش می آید. ضحاک این تنها فرزند را آزاد می کند اما قیام کاوه با همراهی فریدون و مردم، به سرانجام می رسد.

 


رودابه


رودابه که بعدها همسر زال و البته مادر رستم شد، دختر مهراب کابلی و سیندخت بود. زال که یک بار گذرش به کابل افتاد، عاشق او شد. البته موانعی سر راه آنها وجود داشت. سام، پدر زال هم رفت و کابل را محاصره کرد. خلاصه کلی برو بیا صورت گرفت تا سرانجام به واسطه درایت و خیراندیشی سیندخت، این وصلت شکل گرفت و سام، در همان جلسه ای که سیندخت به صورت ناشناس و فرستاده دربار کابل نزدش آمده بود، دختر وی را برای پسرش خواستگاری کرد. می گویند رودابه عمری دراز کرد و بعد از مرگ رستم، به مرز دیوانگی رسید.

 


گرشاسب

 


جزو پهلوانان خیلی نامدار ایرانی بوده است. اینقدری بزرگ بوده که حتی برایش کتاب نظم مستقلی هم به نام گرشاسب نامه درآورده اند. ایشان، نیای بزرگ رستم هم هستند و به اژدهاکش معروف بوده. بد نیست بدانید که در کتاب مذهبی زرتشتیان، از وی به صفت های زبردست، گیسور و گرزبردار نام برده شده است.

 

 


نریمان


پهلوانی از تبار گرشاسب بوده و البته از اجداد رستم محسوب می شود. در شاهنامه، از او به عنوان یکی از پهلوانان نیرومند و معروف خاندان سام صحبت به میان آمده است. سرانجام در دژ سپند کشته شد. البته از آنجا که رستم از نوادگانش بود، انتقامش گرفته شد.


از هنگامه سلطنت فریدون هم بود که پا به عرصه اتفاقات ایران گذاشت. قوم و تبار این پهلوان، در زابلی که در شاهنامه از آن صحبت می کند، زندگی می کردند. رستم وقتی در جریان مرگ نیای خویش قرار می گیرد که برای اولین بار می خواسته به میدان جنگ برود و زال، پدرش، برای او شرح ماوقع این حادثه را داده.

 

 


رستم

 


رستم، معروفترین اسطوره ادبیات ایران است. اولین عمل سزارین دنیا را، برای خارج کردن این کودک عظیم الجثه از شکم رودابه انجام داده اند که برای همین، ما ایرانی ها به عمل سزارین، «رستم زایی» می گوییم. خورد و خوراک و تمرین و ... او چند برابر آدم های عادی بوده است. سه تا پادشاه را هم آورده و بر تخت سلطنت نشانده است. البته آخر عمری، حریف فرزند خودش نشد و دوباری از سهراب شکست خورد اما بالاخره او را در یک تراژدی غمبار شکست داد و خودش هم سرانجام توسط نابرادری اش شغاد، گرفتار چاه شده و کشته شد.

 


سام


فکر کنید پدری وجود داشته باشد، فقط به خاطر اینکه موهای بچه اش سفید بوده، به او لقب اهریمن نژاد داده باشد! این کاری است که سام کرد، سام، از پهلوانان نامدار شاهنامه، پدر بزرگ رستم محسوب می شده که زال را به خاطر موهای سپیدش از خود می راند البته بعدها وقتی که زال را دیده که چه دلاوری شده است، حسابی از کرده اش ابراز پشیمانی کرده و سعی کرده پدری را در حقش تمام کند. در جریان خواستگاری رودابه برای زال هم، سام برای جبران گذشته، رفته و کابل را محاصره کرده تا نشان بدهد چگونه پدری است.

 

 


آرش


آرش کمانگیر معروف، اهل طبرستان بوده. کمانداری می کرده و بعدها، به استخدام لشگر منوچهر درمی آید. یک وطنخواه کامل بوده. وقتی جنگ سپاه ایران و توران در زمان منوچهر به پایان می رسد، دو طرف توافق می کنند که مرز بین دو کشور مشخص شود.

 


آرش کمانگیر را مشخص می کنند تا تیری رها کند و این تیر به هر جا که رسید، آنجا مرز توران و ایران باشد. می گویند آنقدر انرژی برای کشیدن زه کمان گذاشت که بعد از رها کردن تیر، جان به جان آفرین داد. این تیر، از صبح تا غروب راه رفت تا کنار رود جیحون به زمین بنشیند.

 


زال


این پهلوان نامی شاهنامه، پدر رستم است. وقتی که به دنیا آمد موهای بدنش سفید بود؛ به خاطر همین، ترسیدند که به پدرش، خبر تولد این نوزاد عجیب را بدهند اما بعد از یک هفته، بالاخره یکی پیدا شد و خبر تولد او را به سام داد.

 


سام وقتی چشمش به این نوزاد عجیب افتاد، حسابی به هم ریخت. نمی دانست جواب بدخواهان را چه بدهد، در نتیجه او را به کوهی برده و رها کردند. البته سیمرغ معروف شاهنامه، آنجا حضور داشته و او را گرفته و برده و بزرگ کرده است. دوستی سیمرغ و زال و رستم، از همین جا شروع می شود.

 


سهراب


شاهنامه همانقدر که خواندنش آدم را از این همه دلاوری و افتخار به وجد می آورد، در برخی موارد، آدمی را حسابی به هم می ریزد. از جمله اینکه سهراب، به دست رستم کشته شود، از جمله اینکه کیکاووس، چند بار توسط رستم نجات پیدا می کند ولی وقتی که رستم از او تقاضای نوشدارو برای نجات فرزندش می کند، به طور عمد تعلل می کند تا این دو پهلوان به هم نرسند و ... سهراب، وقتی که می فهمد فرزند رستم است، قصد می کند توران و ایران را فتح کرده و یکجا تحویل پدرش دهد. افراسیاب که از این قصد باخبر می شود، او را راهی جنگ با ایرانیان می کند. کیکاووس هم که از این قصد باخبر می شود، در رساندن نوشدارو تعلل می کند.

 


سیاوش


سیاوش فرزند کیکاووس است و پدر کیخسرو. اگر یادتان مانده باشد، کیکاووس با دختر شاه هاماوران ازدواج کرده بود؛ که اسمش سودابه بوده. سودابه عاشق سیاوش می شود و خلاصه این عشق سوزان، باعث بروز تهمت هایی می شود.


سیاوش به هیچ وجه نمی خواسته دامان خود را به این ننگ آلوده کند اما سودابه نزد کیکاووس می رود و ادعاهای بی مورد می کند. سرانجام برای اینکه کیکاووس از این میانه قسر دربرود، مراسم عبور از آتش را برای سیاوش می گذارد که به سلامت از آن بیرون می آید. سیاوش نخست با دختر پیران ویسه ازدواج می کند، بعد با دختر افراسیاب به نام فرنگیس ازدواج می کند که حاصلش، کیخسرو معروف بود.

 


بیژن


لابد از بیژن و منیژه زیاد شنیده اید. اولین بار سر و کله این دو عاشق، در شاهنامه فردوسی پیدا شد. بیژن، پسر گیو، از پهلوانان شاهنامه بود. منیژه هم، دختر افراسیاب. بیژن در دربار کیخسرو، پادشاه افسانه ای ایران، خدمت می کرد. او داوطلب می شود تا به ارمنستان رفته و گرازهای وحشی که زمین های زراعی این منطقه را از بین می بردند، از بین ببرد.


کاربلدی او باعث حسادت گرگین شد؛ گرگین از پهلوانان دربار کیخسرو بوده که برای راه نشان دادن، همراه بیژن به ارمنستان رفت. حسودی گرگین، باعث می شود تا پیشنهاد کند که بیژن، به توران رفته و منیژه، دختر افراسیاب را ببیند.


رفتن همانا و عاشق شدن همانا و عصبانیت افراسیاب هم همانا. افراسیاب که تازگی ها از ایرانیان شکست خورده بوده، حسابی خونش به جوش می آید و بیژن را در چاهی زندانی می کند. کیخسرو هم رستم را راهی می کند تا بیژن را نجات دهد. بعد از نجات، بیژن و مینژه به هم می رسند.

نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خو�� را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه